خرید بک لینک
شکلات تلخ دریانور تهوع آقایی چهل و اندی ساله که به واسطه‌ی یک دوست مشترک شبی را در منزلش سر کردیم.بهتر بود با ماشین می‌رفتیم اما اصرار کرد که با موتور دنبالمان بیاید و با هم به خانه‌اش برویم. زیر تابش تیز آفتاب تابستان در یکی از میدان‌های شهر با هم دیدار کردیم و سه تایی ترک موتور راه افتادیم.مرد میانسال پشت سر هم حرف می‌زد و فکش آرام نمی‌گرفت. موتور قدیمی‌اش به زحمت، سرنشینان را جلو می‌برد. از رودخانه‌ای که فاضلاب شهر به آن می‌ریخت گذشتیم و وارد حاشیه‌نشین شهر شدیم و جایی همان گوشه و کنار

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

شکلات تلخ دریانور و اینک صلح لنز دوربین روی چهره‌ی راننده‌ی بولدوزر تنظیم شده است. حرارت آفتاب تصویر پس‌زمینه را موج انداخته و عرق از پیشانی مرد جاری‌ست. دستمالی به صورتش می‌کشد، ولوم موزیک را بالا می‌برد و ساختمان پس از ساختمان را روی آنچه از شهر باقی مانده، خراب می‌کند. لابد آن‌قدر در این کار تجربه دارد که چنین آرامشی در چهره‌اش نشسته است.تا چند ماه آینده "بنت‌جبیل" برای همیشه از گوگل مپ حذف می‌شود و نامی با حروف ناخوانا جایش را خواهد گرفت.تصویرها دیگری هم در رسانه‌های جمعی در دسترس قرار

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

شکلات تلخ دریانور یه دیقه صبر کن بیدار شم صبح جمعه، مظنون داستان ما با قیافه‌ای خواب‌آلود در خیابان قدم می‌زد که ماشین پلیسی را دید که خیلی آرام مستقیم به سمتش می‌آمد.نزدیک‌تر که شد، شیشه‌ی سمت شاگرد پایین آمد: «وایسا، خونتون کجاست؟»مظنون داخل خودرو را نگاهی انداخت. یک گروهبان روی صندلی شاگرد و یک استوار ( با اینکه درجه‌ی بالاتری داشت ) پشت فرمان. صندلی‌های جلو و عقب با صفحه‌ای مشبک و مشکی از هم جدا شده بودند؛ پشت حصار، مرد جوانی بود که تمام مدت به بطری مات با آرم JOJO کنار پای گروهبان خیر

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

شکلات تلخ دریانور هنر ترک کردن، هنر ازدست دادن بیهوده تلاش می‌کنی از دوستی و محبت با او صحبت کنی؛ او به‌هرحال درکی از این مفاهیم ندارد.از لابلای حرف‌هایش می‌شود فهمید چطور کسانی را که روزی هم‌نشینش بوده‌اند را تا سطح چند برچسب پایین آورده و خیلی زود دلایل کافی برای کنار گذاشتن هرکدامشان پیدا کرده است. حالا وقتی با او حرف می‌زنی، با افتخار از تنهاییِ خودخواسته‌اش تعریف می‌کند.ظاهرا هرکاری که در غیاب او انجام دهم در خاطرش تفاوتی با ارتکاب جرم ندارد، میخواهد کوهنوردی باشد، کنسرت رفتن باشد یا

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

شکلات تلخ دریانور ببخشید ، عمارت آقای چخوف اینجاست؟ درهای خروج تماشاخانه باز می‌شود. چند لحظه بعد، سیل جمعیت حیاط و پیاده‌روهای اطراف عمارت را پر میکند. با این حال چند کودک‌کار از قبل، درست در مسیر خروج، ایستاده‌اند.«دخترک، بیا ببینم چی تو بساطت داری.»یکی از دخترها به دنبالش می‌رود و آدامسی به او می‌ارائهد. همین کافی‌ست تا دختربچه‌ی دومی هم مراجعه کند. اما این‌بار موافقتی نیست.«نه، سهمیه‌ی در روز جاری رو دوستت گرفت.»چند لحظه بعد، خانمی به دختر اشاره می‌کند و آدامس فروش‌رسانی‌نرفته را می‌خر

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

من ، عروسکی که از دستت افتاد و گم شد اما تو یاد گرفتی بدون من هم ادامه بدی. من ، سازی که کنج خونه خاک خورد و هیچ وقت اون‌طور که دوست داشت آواز نخوند. من ، نقشی که یک عمر تمرینش کردی اما هرگز اجرا نشد. من هملتی هستم که هنوز منتظرم جانم رو فدا کنم. و من ... عشقی که تمام شد اما تو رو تمام نکرد. ما دوستای تو هستیم که یکی یکی اینجا دفن شدیم و توی این آخرین لحظه فقط ماییم که همراهت موندیم. - نه من نمی‌خوام بمیرم.

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

دریانوردر اعماق تاریکی، نیمه‌جان و دورافتاده،آنجا که آسمان می‌غرد و خاکسترش را بر زمین سوخته می‌ریزد، سایه‌ای گمشده، فرسنگ‌ها دور از خانه، به پیش می‌رود.صدای خرد شدن سپرها و شمشیرها هنوز در سرش می‌پیچد و غرش طبل‌ها دیوانه‌اش کرده است. تاجی از تاریکی بر سرش روییده و در صفحه‌ی سپید بی‌انتها، جز ردی از خون چیزی از خود باقی نمی‌گذارد.نعش برادرانی که از رویشان گذشته و تلخی خون روی لب‌هایش نشئه‌اش کرده؛ قدم به قدم تا عمق تباهی سقوط می‌کند.سرما را می‌شکافد و به پیش می‌رود، اما چشمان معصوم و چهره‌ی وحش

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

دریانورسردی سبزه‌های تر و تازه روی پوستم، بوی گل‌های وحشی توی دنیای کوچیک و قشنگ من. جیرجیرک‌های خاکی‌رنگی که با نزدیک شدن پاهام می‌پریدن و سرخی زیر شکمشون دیده می‌شد. تمام دامنه‌ی تپه رو دنبالشون می‌دویدم و اون بالا، بالای بالا، کنار حصارهای چوبی که درخت‌های گردو پشتشون تکون می‌خوردن، وارد مخفی‌گاه کوچیک و کاه‌گلی شخصی خودم می‌شدم.اون طرف حصارها چشمه‌ی زلالی بود که خونه‌ی چند تا ماهی کوچولوی عجیب و شفاف بود. کافی بود نوک انگشتت به کف چشمه بخوره تا خاک ته‌نشین‌شده بلند شه و آب یکدست چشمه رو مکد

برچسب: نویسنده: کاوه نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 14:40

صفحه بندی